دلـنـویـسـان
دراین فردای نامعلوم كه امید را به ترس دادیم | صدا از سینه می افتد خود ما دل نویسانیم
رو برگـردانـدمـو تو ، خیره تر بودی ...
شیشه پنجره اتاقم از ترک سنگهای شبانه ات پر شده
فرصتی تا شکستن نیست ...!
خوب میدانم باز آغوشت را ترک میکنم ...
میدانستی روزی از تمام دلخوشیهایت میروم
نه بال پروازم را گرفتی ، نه آغوشت را قفس کردی ...
در تمام روزهای سقــوط میدانستم ، هنوز نزدیکــی ... !
[ حسین ]
صدای ارامش بخشت تمام دنیای کودکی ام بود
صدای شیرینُ پر محبتت لا لایی شب هایم بود
تمام خواب های زیبایم را مدیون تو بودم
تمام فرشته های خوابهایم تورا بوسه میزدند
به تو سجده میکردند ...
وقتی دنیایم را از تو جدا کردم
وقتی که حس کردم دیگر بزرگ شده ام
تمام خواب هایم کابوس شد
اشفته و تلخ و سرد شد
جوانی هایت را با بچگی هایم پیر کردم
به موی سپیدت مرا ببخش
مادر ، ای همه ی هستی من
خورشید صبح را از فراموش کردم
خورشید ِ من هنوز هم برای نجاتم دیر نیست
تقدیم به مادر "خاصم" و همه ی مادر های "خاص" دنیا
[عـلـیـرضـا]
انتشار ذرات بی حجمی من به درگاهت
را چگونه توجیه میکنی ؟
راستی میبینی ام ؟
پوک تر از پوکه های فشنگی هستم که اخرین سرباز نثار بی وجدانیش میکند
و سکانس اخر فیلم را رقم میزند ، از close up او میمیرد اما زنده اش میکنی که محاکمه اش کنی
این سرباز فیلم نامه را خوانده بود
میدانست کجا باید میمرد کجا باید شلیک میکرد
میدانست که برای مردن زاده شده است
سرباز وظیفه ، اسمش روی اش است
محاکمه ندارد
کجای مسیرمان هموار بود که زندگی باید میکردیم ؟
کجای راهمان را قضا و قدر هدایت نکرده بود که اختیار را بهانه کردی؟
همه میگویند قسمت این بود
کسی به ما هرگز نگفت چند قسمت بود چند هجا داشت
لا اقل چند سیلاب بود این شعر ناقص هجوم تنهاییمان ؟
بی کسی هایم را بغض کردم
صدای دل شکسته مگر خوش تر نبود ؟
بی وفایی هایم را به حساب کافری نوشتی
نگفتی بی وفا چو بی وفا بیند خوشش آید . . . !
[ عــلــیــرضــا ]
داد پشت داد
عربده هایی که صدایش به بازیگوشی های من در باغچه میرسید
گوشهای پیرش صدا را به خوبی تشخص نمیداد
او دستش را بلند کرد
مادر بزرگ گوشه حیات بغض کرده است
سیب از درخت باغچه ی حیاتمان در حوض افتاد
تصویر من در آب شبیه پدرم بود
مادر بزرگ دیگر زنده بودن نمیخواست
چادر سفید را روی سرش کشید
فرشته سپیدپوش پیشانیش را بوسه زد
لبانم نا خود اگاه به خنده رفت
انگار فقط این من بودم که لحظه ی پروازش را
مرگ نمیدانستم 

[ عــلــیــرضــا ]
عـیـدهـای بـدون تـو حـالـم هـمـیـنـه
تـو کـه نـیـستـی مـیـخـوام آرزوهـام بـمـیـره
کـنـار عـکـس تـو هـفـتـ سـیـنُ چـیـدم
بـدون تـو مـحـالِ سـر ایـن سـفـره بـشـیـنـم
هـمـه شـادن و مـن بـه چـشـمـای تـوی عـکـس خـیـرم
بـهـارُ زود تـر بـه مـن تـحـویـل مـیـدی ؟
مـیـخـوام زودتـر . . .
[عــلــیــرضــا]
نگاهم را میدزدم ... رو به زمین ...
خیره بر دستانی که سکّان غرور را رها کرده اند ... !
ارتعاش سیمهای روزمرگی ... !
صدایی که نرخ شکستن را آشکار میکند ... !
اما تو نگاهی بنداز و گذر کن ، سـکّانت را نگاه دار ... !
بی مهابا در تلاطـمـت غرق مـیـشـوم ... !
نبودنم را پای نخواستنم نگذار ...
باز خوانی میکنم تک تک نوشته هایت را
بی بهانه ... بی هوس ...
پاسخ را تو میدانی ... من هم
دیگر نه تو در من غرق شدی و نه من غریق نجات خوبی هستم
دندان های سازشم انقدر کند شده اند
که از عهده جویدن این رابطه بر نمیایم
نظرات کارشناسانه ی اطرافیان هم دیگر برایم مهم نیست
دیگر مهم نیست هرکس راجع به تو به من چه میگویید
اقایان خانوم ها : بی خود سنگ او را به سینه نزنید
آهک است آهک .... به هرکس و هر چیز میچسبد
گذشته شد در خاطرم و گذشتیم
نوشته ام را فقط بعضی ها میخوانند..چند نفر میفهمند...
[عــلـــیــرضـــا]
دمـه اونــایـی گـــرم کـــه له شــــدم زیـــر پـاشـــون
دمـــه اونــــی گـــرم کــه دل شـد اسـیرش آســـون
دمــــه خـــودم گـــرم کــه گل شــدم زیــــــر بـــارون
نرم بـــودم ولــی خـــبــ سفت شــــدم زیـــر پـــاتون
[عـلـیــرضــا]
هر روز بیشتر اسم منو میبینی
هر شب بیشتر تو حس من درگیری
من صوفیم مثل منو میبینی ؟!
تعجب نکن بازیمو بلدم !
مرده یا زنده فرق نمیکنه دیگه جای زخمای تو درد نمیکنه
تو آس پیک بکش من دل روش
میبرمش با یه دل توش
حکم دل ، پادشاه منم
حرفای نزدمُ با چشام زدم
قدمم روی زمین سنگینی میکنه
حرف نزن با من من توی خلسه م
یه چیزی مثل خوابم
این یه توهم که خیلی سالِ دارمش
خ ِ ی ِ الف لام
آدم هارو آروم میبینم
من توی این بیابون بارون میبینم
من خودِ فردام
روی دیوار جادو میکنم
مثل اسپری تنها
این صدای زنای صوفی دورم و توم
رقص و چرخ درویش دور اتیش
توی این جاده فقط یه تیر مونده که رد کنم
اون تیر شفاس
تیرِ خلاص
بی حس شدم
هیچ حس رو نمیفهمم
به اسم خودت قسم ، از هیچ احدی نمیترسم
چه ابهتی داره اسم شما
خدا ، خــــــــــــدا
[علیرضا]
شب های سیاهم مثل یک واکنش غریبُ تو خالیه که
سکوتُ غمُ اندوهِ منو رَج میزنه
تویی یک حس بزرگ و خواستنی توی این مطلقی تاریک من
تویی اون حجم سبز موندنی واسه ی عاشق ترین حرف دلم
بگو ممکن از وجودی ...خالقِ وادی هستی
عاشق سپید بختُ تشنه ی بُعد سلوکی
نذار از شب سیاه ... به عمق شب فرو برم
بیرون کن منو که من تشنه ی نور توام
بکذر از خطای من ، منو درگیر حیا کن
بزار از فرشته شب نو کنم فرشته ی صبح
خلق من تازه شه از تو ، فکر من درخت و گل شه
پاییزم بهار مطلق تشنه ی حضور تو شه
دست بدم به فصل تازه رنگ تازه ای بگیرم
التماس به حمد و سوره که بی تو از زندگی سیرم
برای دل خستگی هام یه قفس پر از ترانه
پرِ از اسم قشنگت ، منو تو ، قفس بهانه
ته این تاریکی قلب یه افق نورِ تو پیداس
این یه خواب نبودُ حرفم ته این ترانه پیداست
"فصل تازه رو به روی تمام روزهاست ، خواهان باش ، چشم بپوش ، دل ببند ، عشق بورز و آسمانی باش"
[علیرضا]
به هم گفتیم تازه میمانیم در روزگاری که تنهایی ، تنها یادگار فصلهای از سر گذشته است .
به هم گفتیم برای هم میمانیم در دورانی که لیـلاها ، دلخوش به آغوشی چند ساعته اند .
گفتیم هر صبح ، از این چاردیواری ، پنجره را رو به بهار میگشایـیـم
رو به روشـنـی ، رو بـه هر چیزی که ما را به هم نـزدیـکتـر میکـنـد .
و من . . . بی تـو . . . در کنج تـنهایی . . .
پنـجـره بـاز اسـت نـازنــیـن . . .
همه چیز همانطـور است که به هم قـول داده بـودیـم !
امـا تـمامـش بـی تــو ، هـیـچ هـم نـیـسـت . . .
[ حسین ]
رستاخیز هر چقد هم که نزدیک باشد برای من فرقی ندارد ...!
نه در فکر بهشتم و نه جهنم
من نه در فکر ثوابم و نه گناه
نه در مسجدم و نه در فاحشه خانه
نه در حال نمازم و نه می خواری
نه در حال حرامم و نه انجام واجب
نه نیکی میکنم و نه بدی
در فکر هیچ چیز نیستم جــــز رستگاری ....!
وعده ی بهشت تكراریست آغوشش را وعده بده رستگار ترین می شوم ...!!!
[علیرضا]
گریزی نیست از مرکز...
دروغهای سنگین با "سایمتادین" هم هضم نمیشوند..
مرد مشتری : دختر باکره میخواهم
متصدی شهر نو: مغزی یا جنسی..
افسوس که تمام مردابهای شهر خشکیدند.. جایی برای دفن کردن تدریجی گذشته نیست
فقط سوختن و ساختن میان زندگی و مرگ
و هم اغوشی با دیوانگان به ظاهر عاقل
افسوس که تمام شهر در ظلمت یا حسین گو ها مات شده
و قرار است که زندگی بفروشیم تا 1 متر زمین در قبرستان اجاره کنیم
این گونه حراج کردیم افکارمان را
[علیرضا]
اینبار فاصله را ، از سوگ غزل وار تمام سایه های پاییزی ، خواهم شست .
آفتاب داغ بوسه را بر سپیدار کهن سالی بازوان بید ، می تابانم .
اینبار تمامی زمزمه مبهم آب را در کوشش بی حاصل موج ، ادغام میکنم .
بیداری روشن ماه را در تلاقی صخره های سر کشیده تا ابر جست و جو میکنم .
صخره های تنگ ، افسرده از لرزه های کولاک . . . اینگونه از ژرفای رویای خود بر خورشید بنگر .
بر آن آبی آرام و بلند قدم میگذارم تا شاید عطری از تو را ، باد برایم سوقات بیاورد .
روزی به کوچه کودکی هایمان خواهیم رسید
با هم ، به تمام دلتنگی های از سر گذشته ، خواهیم خندید . . . !
[ حسین رودگر ]
آخرین مطالب
| Design By : Alireza Mohammadi |